تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من


.اطرافیانمان از رابطه ی ما زودخبردار شدند..نمیدونم تقصیر کی بود اما من مقصر نبودم.اونی که مقصر بود راضیه بود که به مادرش گفته بود ومادرش هم (که فقط بلده دیگرون رو نصیحت کنه و خودش آخر خطه )رفته بود به خواهر امیر گفته بود وهمین طور پیش رفته بود تا همه فهمیدند...

مامان خودمم نامه ی امیرو از توی لباسام پیدا کرد.آخه اون موقع رفتار واخلاقم تغییر کرده بود رفت وآمدهای هر روز راضیه...حرفهاش....همه و همه باعث شده بود مادرم بهم شک کنه و این 4 سال با عذاب گذشت...طعنه هایی که شنیدم...افتهای تحصیلی که خودمم باورم نمیشه...دروغ هایی که گفتم...گریه هایی که کردم...مهمتر از همه نجابتی که از بین رفت....

کم کم برای هم عادی شدیم.البته به خاطر موضوعاتی که پیش اومد من با راضیه قطع رابطه کردم واز امیر هم خواستم که دیگه تمومش کنه وبا هم نباشیم.اما اون نخواست ....یادمه با ماشین آمد دنبالم...تا نشستم توی ماشین گفت مونا خیلی دوست دارم....گفتن این جمله وخیلی چیزای دیگه واسه منم سخت بود اما کم کم راحت شد...اون اولا امیر موبایل نداشت ومن زنگ میزدم منزلشون ...اولین باری هم که تماس گرفتم (که ای کاش دستم میشکست واین کارو نمیکردم)ظهر بود قلبم داشت از سینم بیرون میزد...نمیدونستم باید چی بگم...

آخه من چشم وگوش بسته چرا اینجوری عاشق شدم؟چرا به آیندم فکر نکردم؟چرا؟

وقتی که با راضیه قطع رابطه کردم دیگه فقط امیر بود وما از طریق تلفن با هم در تماس بودیم.حتی بیرون هم نمیومد بچم میترسید...البته فقط توی تاکسی باهم میومدیم تا خونه....خنده داره...اولین باری که با هم رفتیم بیرون اولین روز ماه رمضون بود وما باهم افطار کردیم.اونم توی پیتزاتریا...

 

تابستون تموم شد و پاییز از راه رسید...امیر هم دیگه باید میرفت سرکار....تا چند وقت رو این ور واون ور کار کرد...توی نانوایی ...بنایی ....تااینکه داداش بزرگش دستشو بند کرد توی یه شرکت تولیدی...

زندگیمونو میگذروندیم.روز تولدم که رسید خیلی منتظر زنگش بودم نمیدونم چرا اون موقع هم تنها بودم توی خونه....پاشدم واسش نامه نوشتم که خیلی نامردی و....دیدم زنگ زد وبهم تبریک گفت...واقعا اون روزا رو هیچ وقت فراموش نمیکنم....بیرون نمیومد منم واسش کادو میخریدم تا به خاطر گرفتن اونم که باشه بیاد ببینمش...یه روز از روزای زمستون با دختر عمه هام رفتم ویه ÷لیور آبی خوشرنگ با یه ادکلن واسش خریدم و زنگ زدم واسش تا بیاد....وقتی اومد یادم نمیره که نرسیده به من پاش لیز خورد و....نخورد زمین...

حتی تاریخهای کادوهارو هم ثبت کردم توی دفترخاطراتم...گیر میداد میگفت چرا خریدی چقد خریدی خیلی زیاده و....منم میخندیدم میگفتم واسه گلم خریدم طوری نیست.بعدش اون واسم یه سوپرایز زیبا داشت...

توی ماه محرم بود که اومدیم بیرون زمستون بود ولی هوا خوب بود ووقتی که در کنا هم بودیم هیچ سردی حس نمیشد...فقط آرامش بود وگرمی عشق.یه تاکسی گرفتیم واون توی تاکسی کادوشو داد بهم:یه گردنبند نقره باصلیب نگین دار ویه انگشتر نقره....خیلی قشنگ بودند.انگشتر رو کرد توی دستم از دستای ظریف وباریک من بزرگ بود...گفتم طوری نیست اندازم میشه...یادش بخیر...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 12:20 توسط مونا |


«۱»

سلام.

دوستی توام با عشق ما از تاریخ۱/۴/۸۴شروع شد...

تا قبل از اون یعنی تا یک سال قبلش ما هنوز خانه مان را تغییر نداده بودیم...دی ۸۳به محله ی(امیر)(اسمها واقعی نیست!)گلم اومدیم.با دختر همسایه ی بقلمون که با خانواده ی امیر رابطه داشتند دوست شدم...دختری نبود که اهل نماز و از این چیزا باشه اینو هم زود فهمیدم ولی چرا باهاش ادامه رابطه دادم رو نمی دونم.کم کم بحث ما به سمت امیر کشیده شد.اون (راضیه)میگفت من مثل برادر خودم دوسش دارم.اخلاقش نسبت به برادر کوچکترش بهتره...مهربونه و...منم راغب شدم که بیشتر بدونم در مورد پسر همسایمون...یه روز راضیه به من گفت "دوسش داری"من مودنده بودم...خندیدم!واین جرقه ای شد واسه ادامه ی راهی که نمی دونستم آخرش چی میشه...

دفتر خاطراتم رو داده بودم به  راضیه تا برام شعر بنویسه...بهم گفت دفترتو بدم به امیر؟من گفتم نه اینکارو نکن ولی توی دلم میگفتم برو بده...اون دفترمو داد به امیر دوتا از عکسهامم توش بود!این دختر نکرد برشون داره...به هر حال به من که گفت یکم ترسیدم...گفت عکستو دید ولی همون صفحه ی اول که بود گذاشتش و"راست هم میگفت جای عکسم عوض نشده بود..."درست یک تیر بود که دفترم بهم رسید .وای نمیدونید چه حالی داشتم واسه خوندنش که...البته قبل از من راضیه خونده بودش یه بار...  دفترمو گرفتم واومدم شروع کردم به خوندنش...هر ثانیه که میگذشت به تپش قلب منم افزوده میشد...درسته همش شعر بود ولی اون شعرها...تمام شعر ها شو با این یه جمله تموم کرده بود:"از طرف کسی که خیلی دوستتون داره!"تو دلم بلوایی به پا شده بود.همش دلشوره داشتم اون روزا...تنها رابط ما همون راضیه بود که میتونست به خانه ی امیر اینا برود و با امیر صحبت کنه و برای من خبر بیاره.هر لحظه منتظر بودمکه راضیه بیاد و برام خبر بیاره...باورش برام سخت بود...چون این اولین و آخرین نفری بود که من عاشقش شدم!

درست ۷ روز بعد از آشنایی ما تولد امیر بود.اولین هدیه از طرف اون بود وهیچ وقت مثل اون هدیه نگرفتم درسته کوچیک بود ولی اون موقع وحتی الان برای من یه دنیا ارزش داره.(هدیه ی گلم یه کیف پول صورتی رنگ ناز بود)من اون تابستون کلاس ورزش می رفتم با دختر عمه هام.

۷تیر۸۴:بعداز ظهر وقتی می خواستم به کلاس برم دم در داشتم کفشامو درست می پوشیدم که متوجه شدم امیر دم درشون ایستاده با دوستش...دوستش رفت و اون ایستاده بود به من نگاه میکرد...یادم نمیره برام دست تکون داد.پشت سرمو نگاه کردم دیدم کسی نبود.باورم نمیشد که با منه!!!

همون بعدازظهر رفتمو یه گردنبند نقره ی ناقابل خریدم براش(اون موقع ها وضع مالی خوبی نداشتم مگرنه بیشتر براش مایه میزاشتم.شرمندشم.)اون گردنبندو گذاشتم توی یه جعبه +یه نامه که حاکی از تعجبم از ابراز علاقه اش بود.دادم دست راضیه تا برسونه به امیر ...دلم خیلی آشوب بود

تقدیم به عشقم!دوست دارم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 16:30 توسط مونا |


سلام.

امروز اولین روز این بلاگه...منتظر خاطراتمون باشید...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 22:23 توسط مونا |